تبليغاتX
واژه بی معنی


وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید


وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


با تو

بي تو

همسفر سايه خويشم و به سوي بي سوي تو مي آيم

اي همه من ...

ما تماشاچياني هستيم،
که پشت درهاي بسته مانده‌ايم!
دير آمده‌ايم!
خيلي دير...
پس به ناچار
حدس مي‌زنيم،
شرط مي‌بنديم،
شک مي‌کنيم...
و آن سوتر
در صحنه
بازي به گونه‌يي ديگر در جريان است!


 بيراهه رفته بودم آن شب.

 دستم را گرفته بود و ميکشيد .

 زين بعد همه عمرم را بيراهه خواهم رفت.

 


به جز حضور تو
هيچ چيز اين جهان بيکرانه را
جدي نگرفته ام
حتي عشق را ...


     از بس به تار زلفت دلها گرفته منزل

     دل را كجا بجويم يك زلف و اين همه دل

 


آسمان را هوس بوسه زدن بر خاك است

 باران بهانست

باران


من ندانم كه كيم
من فقط مي دانم
كه تويي
شاه بيت غزل زندگيم

....


بال هايت را کجا گذاشتي؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!


چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟


 

...