وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 1:2  توسط رویای خیالی
|
با تو
بي تو
همسفر سايه خويشم و به سوي بي سوي تو مي آيم
اي همه من ...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:49  توسط رویای خیالی
|
ما تماشاچياني هستيم،
که پشت درهاي بسته ماندهايم!
دير آمدهايم!
خيلي دير...
پس به ناچار
حدس ميزنيم،
شرط ميبنديم،
شک ميکنيم...
و آن سوتر
در صحنه
بازي به گونهيي ديگر در جريان است!
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 16:14  توسط رویای خیالی
|
بيراهه رفته بودم آن شب.
دستم را گرفته بود و ميکشيد .
زين بعد همه عمرم را بيراهه خواهم رفت.
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 16:13  توسط رویای خیالی
|
به جز حضور تو
هيچ چيز اين جهان بيکرانه را
جدي نگرفته ام
حتي عشق را ...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:8  توسط رویای خیالی
|
از بس به تار زلفت دلها گرفته منزل
دل را كجا بجويم يك زلف و اين همه دل
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:8  توسط رویای خیالی
|
آسمان را هوس بوسه زدن بر خاك است
باران بهانست

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 0:22  توسط رویای خیالی
|
من ندانم كه كيم
من فقط مي دانم
كه تويي
شاه بيت غزل زندگيم
....

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 17:34  توسط رویای خیالی
|
بال هايت را کجا گذاشتي؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 0:47  توسط رویای خیالی
|
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 23:27  توسط رویای خیالی
|